گزینه های دو، پنج، یازده دوازده تیک بقیه ضربدر
اضافه کنم من هر روز بخشی کوچک هرچند خیلی کوچک از این خانه مان را با کمک همسر مهربان تمیز می کنیم. یک جور خانه تکانی عیدی ..... و دیگر اینکه پدر صاحب خانمان امروز فوت کرد و ما از قرار باید به فکر خانه جدید باشیم. من خیلی خوشبین هستم به این موضوع و فکر میکنم این آغاز یک فصل جدید در زندگی من است.
ایندفعه وقتی دنبال خانه هستیم، زندگی دست مرا که در دست خود بگیرد خواهد فهمید که این دست ها با گذشته خیلی فرق کرده اند.
چقدر خودم را دوست دارم و مشتاقم بدانم آخر سر چه طوری خواهم شد. چه شکلی چه طوری کجا...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۶ساعت 6:36
الهی که سرگردان شوی، نفرینی است که فکر می کنم، کسانی پشت سر من آن را به زبان رانده اند. شاید وقتی که الف را گذاشتم و آمدم تهران پی سرنوشت خودم، او با دستان چوروک خودش رو به آسمان کرد و گفت: الهی که این دختر سرگردان شود. یا مثلا وقتی که به خاطر سوداهای نوجوانی ام با ادعای یک عشق آرمانی و خدایی اما در واقع طغیان بلوغ و غلبه هوس، سالها به غصه خانواده ام تبدیل شدم، درست همان لحظه که حس پیامبری تک و تنها را داشتم که به خاطر خدایش با جماعتی در افتاده، و عاشق آن آدم معتاد شدم هم، همین اتفاق افتاد. تک تک دستان آنها خواسته و ناخواسته زیر با احساس نگرانی بالا رفت و باز این جمله از ذهنشان گذشت: الهی که
الهی که سرگردان شوی، نفرینی است که فکر می کنم، کسانی پشت سر من آن را به زبان رانده اند. شاید وقتی که الف را گذاشتم و آمدم پی سرنوشت خودم، او با دستان پیر و چوروک خودش رو به آسمان کرد و گفت: الهی که این دختر سرگردان شود. یا مثلا وقتی که به خاطر سوداهای نوجوانی ام با ادعای یک عشق آرمانی و خدایی اما در واقع طغیان بلوغ و غلبه هوس، سالها به غصه خانواده ام تبدیل شدم، درست همان لحظه که حس پیامبری تک و تنها را داشتم که به خاطر خدایش با جماعتی در افتاده، و عاشق آن آدم معتاد و به اصطلاح استاد عرفان شدم هم، همین اتفاق افتاد. تک تک دستان آنها خواسته و ناخواسته زیر با احساس نگرانی بالا رفت و باز این جمله
ناراحتی هایم ته نشین شده اند. الان، غیر از اضطرابی که مال تمام شدن تعطیلات است، هیچ نگرانی ندارم. شاید البته نگرانی دیگر من یافتن کار مناسب برای خودم باشد. امسال دیگر دوست ندارم خودم را گول بزنم. پیداست که خیلی از کارها، بیهوده کاری است. باید حتما با دل گنده گی تمام فکر کنم. به آدمی تبدیل شوم که زندگی احساس کند، بله این آدم ارزش سرمایه گذاری دارد.
و دیگر اینکه فیلم «دیوانه ای از قفس پرید» را دیشب دیدم، خیلی لذت بردم. دیدن آن را حتما پیشنهاد می کنم، درست مثل خوردن بستنی بعد از یک غذای سنگین.
و دست آخر اینکه، کتاب برادران کامازوف هم در احساس خوشبختی فعلی من سهیم است. رگه های لذت را در سطر سطر
چشم راستم درد می کند. قیافه ام پف کرده، عمدا دوست داشتم قیافه زنانه ای داشته باشم. وقتی روی صندلی آن گذر سبز نزدیک خانه منتظر آمدن همسرم بودم تا کپی ها را از او تحویل بگیرم و خانه برگردم، درست مثل زن های حامله بی طاقت نشسته بودم. فکر می کنم، شاید بیشتر زنها برای توجه گرفتن حامله می شوند. یا اینکه همیشه دنبال برنامه های از قبل تعیین شده رفتن بسیار آسان تر از این است که سرنوشت آدم را بریزند توی دامنش و بگویند، پیش برو و هر گلی زدی خودت به سر خودت زدی. اصلا ناراحت نیستم که تا به امروز، اقدام به بچه دار شدن نکردم. تازه مردد هستم در سالهای پیش رو هم برای این کار اقدام کنیم یا نه. یک دعای جادویی یا
هنوز گلو درد دارم. انگار یک پشته خار ته گلویم رها کرده و رفته باشند. انگار یک مشت خرده شیشه زیر زبان کوچکم کار گذاشته باشند. درد من حالا بعد از تقریبا چهار روز، گویا حوصله خودش سر رفته و خدا را شکر در حال رفتن است. وقتی عطسه می کنم، بدترین درد دنیا را تجربه می کنم و بلعیدن عذابی بزرگ برای من شده است.
اما این چند روز، کارهای من تقریبا سر جای خودشان بودند. اشتهایم کم شده و در حال مدارا با این باکتری غریبی بودم که نمی دانم چطور سرو کله اش پیدا شد. چرک خشک کن ها انگار کم کم دارند اثر می کنند.
سلامتی چه حربه بزرگی برای آدم های ترسو است. من هم فقط این چند روز دوست داشتم همین که از خواب بیدار می ش
در مواجهه با اضطراب ها و ترسهایم خیلی بی طاقت شده ام. آنها هم شور رو از مزه بردند و من بسیار مصمم شده ام که تکلیفشان را یک سره کنم. نباید اجازه می دادند کار به اینجا می کشید. نه باید گستاخانه حتی به حریم خوابهایم هم پا می گذاشتند. نباید آنقدر توی ذهنم بالا و پایین روی اعصابم راه می رفتند که اختیار از کف بدهم و متانتم را در مواجهه با خودشان از دست بدهم. من پای همه چیزش ایستاده ام. تک تک شان را دادگاهی می کنم. مگر آدم چندبار به دنیا می آید. یه وقتی آدم بی خبر است فکر می کند اساسا زندگی همین است ولی من خوش بختانه با آدمها و علی الخصوص کتابهایی آشنا شده ام که فهمیده ام نه زندگی اصلا این نیست اینک